|
کارنه (دفتر خاطرات)
روزهای زندگی من (مینویسم برای خود آیندم)
| ||
|
امسال هم مثل سالهای قبل برای مادرم هدیه ای نخریدم. چون خودش گفت برام نخر، یعنی قبلتر ها که میخریدیم خوشحال نمیشد و میگفت هر وقت خودتون درآمد دارین برام کادو بگیرین. امروز رو به بهترین مادر دنیا که خیلی دوسش دارم، یعنی مادر عزیزم تبریک میگم و ایشالا سالهای سال، سالم و سلامت باشه و بتونم رضایت دائمیشو کسب کنم. هرچند میدونم خیلی خیلی براش کم میذارم.... و یک نفر دیگه هم هست که امروز رو بهش تبریک میگم، به عنوان زن نمونه و کسی که خیلی خیلی برام عزیزه. کتایون جان، خیلیییی دوست دارم و برات آرزوی شادی و سلامت و آرامش دارم، هرجای دنیا که هستی. نمیدونم چرا خودت اینهمه سکوت کردی، و همچنین مارو هم به سکوت دعوت میکنی، ولی اینو بدون هیچوقت هیچوقت محبتی که در حقم کردی رو فراموش نمیکنم و آرزو دارم بتونم منم جوری برات یه ذره ایش رو جبران کنم... پ.ن : آقا سهیل که پیغام خصوصی گذاشتی، لطفا ادرس وبتو درست بنویس... بعد از کجا اومدید وبم؟ متوجه منظورتونم نشدم! سوالی نپرسیدم که جوابشو دادید....! [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:52 ] [ دختر پاییز ]
امروز من پیش بابابزرگ اینا موندم، شب که برگشتیم کوچه پر از ماشین بود. الان سروصدای آهنگ خیلی زیادی از خونه ی همسایه بقلی میاد. دخترشون که بچه ی کوچیکترشونه 27 سالشه. گمونم دیگه بلاخره تصمیم به ازدواج گرفت. نیم ساعت پیش چنتا پسراشون اومدن تو کوچه ش.ا.م,پ.ای.ن نوشیدن و برگشتن تو خونه. (خیلی بدم میاد ازین کار) اینقدر صدای آهنگشون زیاده که زمین زیر پام میلرزه ☺ و اینقدر هم جمعیت جووناشون زیاده که وقتی همراه آهنگا میخونن، صدای آهنگ گم میشه. انگاری هنرمندم زیاد دارن. چون همه مدل آهنگ میذارن و یه ریز جیغ و دست میزنن. عربی، باباکرم، تانگو، تکنو، ترکی، همه جور آهنگی گذاشتن ☺ اگه جای دیگه ای به دنیا اومده بودم و اگه فرهنگ دیگه ای داشتم و اگه دینم بهم این اجازرو میداد.... هفته ای یه بار یه همچین جشنی میرفتم. یعنی الان که اینجا نشستم، دلم کاملا خونه ی همسایست. اصلا نمیتونم فکرمو متمرکز کنم رو هیچی... -------------------------------------- پ.ن: بچه ها اگه کسی از لوسیون بعد از نیش حشرات استفاده میکنه و راضی هست بهم معرفی کنه. من دپی دارم، خوبه اما همیشه جواب نمیده. [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:48 ] [ دختر پاییز ]
متهم: دختر پاییز جرم: وقت تلف کردن شدید پای کامپیوتر، دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن خسارت وارده: از دست دادن 2 نمره ی ناقابل در ریاضی مهندسی، غیبت زیاد در کلاس های مختلف، نارضایتی والدین... حکم: دختر پاییز در دادسرای خانواده مجرم شناخته شده و در دادگاه عقل محکوم به دوری از کامپیوتر تا زمان اجرای کامل برنامه ها می باشد. شرح جزییات: چک کردن نظرات وبلاگ، پست نوشتن، خواندن دوستان، پیدا کردن لینک دانلود برای اینترنت شبانه، چک کردن فیس بوک و چک کردن ایمیل کاملا تعطیل. تنها مورد استفاده از کامپیوتر، سرچ برای درس و برنامه نویسی. تذکر: تخطی از حکم ابلاغ شده، باعث اضافه شدن اجرای حکم به مدت 24 ساعت میباشد... پ.ن: اجرای حکم از همین الان شروع شده. امیدوارم بخاطر اینجا هم شده، زودتر برناممو اجرا کنم... خداحافظ دوستان عزیزم (امیدوارم برای مدتی کوتاه) [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:54 ] [ دختر پاییز ]
بلاخره امسال هم به لطف خدا تونستم برم نمایشگاه...
پنج شنبه شب، دختر دایی و پسردایی اومدن خونمون که ساعت ۴ باهم بریم. هوا میخواست همه ی تلاششو بکنه که خونواده های مارو نگران کنه برا سفر رفتن پسرا تا ۳ بیدار بودن. من و دختردایی که فقط یه رب خوابیدیم. -------------------------------- همسفرامون بیشتر دخترا بودن و اگه پسری بود یه زوج بودن. یعنی هیچ پسر کتابخونی نیومده بود تور و اونایی هم که اومدن بخاطر دخترا اومدن. دخترایی هم که اومده بودن صرفا بخاطر رقص و پسرا اومدن، حالشون گرفته شد که پسرا زیاد نبودن. یعنی یه گروه رفیق دختر ۸ نفره، سر جمع ۸ تا کتاب نخریدن...! یه دختر و پسر بالغ با ظاهر و لباسی موجه و با شخصیت اومدن،اما بدترین آدمای اتوبوس بودن و متاسفانه پشت سر برادرم و پسرداییم نشسته بودن.معذرت میخوام میگم اما صندلی اتوبوسو با تخت خواب خونشون اشتباه گرفته بودن. یه مادر و دختر بودن که جلوی من و دخترداییم نشسته بودن و مثبت ترین همسفرهامون بودن و تو تهرانم یه پسر مودب تر از خودشونو ملاقات کردن و اون پسره اونارو گردودند تو نمایشگاه. موقع برگشت، من کاملا حواسم بود که رفتار پسره و دختره رو ببینم. آخرین لحظه که این دختر تقریبا زیبا، برگشت و از پنجره بیرونو نگاه کرد، پسره با حیا و احترام خاصی دست گذاشت رو چشمش. دختره هم یه لبخند شیرین... یعنی واقعا زیبا بود... اصلا یادم نمیره ابن دوتارو... صندلی جلویی پسرا هم یه پسر دختر تقریبا نازیبا بودن که علیرغم صمیمیتی که بینشون حس میشد، دیگه آخرش سرشونو رو شونه ی هم گذاشتن یا دست همو گرفتن. خیلی با ادب بودن هردوشون. ولی پسر دایی ما یه حرفی زد به پسره، که به حس وطن پرستی دختره بر خورد. احساس کردم آخر کار با دلخوری از هم خدافظی کردن. صندلی های آخر هم که اکیپ همون دخترا بود، که دائما داشتن میرقصیدن. یه چیز جالب این تور این بود که رانندش حسابی روحیه و حوصله ی جونارو داشت. موقع برگشت، هوا که تاریک که شده بود؛ برقای تو اتوبوسو خاموش کرد و آهنگای اروم گذاشت و همه با هم میخوندیم همراه اهنگ. یه حرفایی همیشه هست که از درد توی سینه ست پر از نا گفته هایی که خیال کردیم یکی دیگه این قسمت از آهنگ واقعا احساس قشنگ و عجیبی داشتم، انگار همه خواننده بودن، صداها کاملا یکدست و عالی بود. حال و هوای قشنگی بود. یه جاهایی راننده صدای آهنگو کم میکرد، کاملا خودمون میخوندیم، واقعا قشنگ بود... شاید به یاد موندنی ترین لحظه ی این سفر بود. الان داشتم به این فکر میکردم که چرا ضبط نکردم... خلاصه تو نمایشگاه پسرا جدا رفتن و من و دختر داییم جدا، چون رشته هامونم اینطور ایجاب میکرد. ۷،۸ تا اسم کتابو دادم به قسمت اطلاعات، بعد متوجه شدم که انتشارات هیچ کدوم حضور ندارن.... خلاصه بعد از دیدن انواع کتابای کامپیوتری و انواع کتابای عمومی روانشناسی و یه عالمه کتاب داستان هایی درباره ی جن! و چرا حجاب!؛ ۴ تایی دور هم نشستیم و یکم گپ زدیم و بعدم که ساعت حرکت شد. کنار اتوبوس و گلهای تو پارکینگ، ۲ تا عکس ۴تایی انداختیم. که به خاطر توجه نکردن به قدهای متفاوتمون زیاد خوب نشد. در کل سفر خوبی بود که با نبود اون زوج ظاهرا با شخصیت، خیلی بهتر میشد... خدا پول و کار قسمت همه ی اینا کنه تا ازدواج کنن و خونه داشته باشن. یک نکته برام جالب بود که تو نمایشگاه، من و دختردایی که دور میزدیم، خیلی ها سعی میکردن مارو بخندونن! روش جدید تبلیغاته؟ تجربه ی جدید تو نمایشگاه: طبقه بالای شبستان تا حالا نرفته بودم، دیدن ملیت های مختلف تو یه سالن برام جالب بود. یه خانوم که درست یادم نیس چینی بود یا ژاپنی، لباس محلی تنش بود و باهاش عکس میگرفتن (نفهمیدم اینکار چه ربطی به نمایشگاه کتاب داره) یک سوال: به جز چیزهای بدیهی مثل رقص دخترا، و مادرودختری که تو چشمم بودن(رو صندلی جلویی ما) من متوجه هیچ کدوم از اتفاقات پیش اومده و رفتارای بقیه نشدم و این چنتایی که نوشتمو از دختردایی شنیدم و بعد نگاه کردم تا متوجه درستیش بشم. خودم این اخلاقمو دوس دارم، اما چندین بار از افراد مختلف شنیدم که این مربوط به هوشیاری آدما میشه. و به خاطر اینکه متوجه نشدم باهام مث یه بچه رفتار میکنن یا کلی میخندن. میخوام نظر شمارو بدونم که در این زمینه چه رفتاری خوبه؟ متوجه بشی، اما فراموش کنی یا کلا متوجه نشی چی شده... خیلی وقت پیش ها، تو راهنمایی که بودم تصمیم گرفتم تو کار اطرافیان دخالت نکنم و اصلا نخوام که در مورد چیزای شخصیشون اطلاعاتی داشته باشم مگر اینکه مطمئن بشم خودشون میخوان من بدونم. الان این شدیدا برام عادت شده.اگه بخوام میتونم حواسمو جم کنم و به دیگران دقیق تر نگاه کنم. ولی میخوام اول تحقیق کنم بفهمم کدوم بهتره... ------------------------------------------------------------------- بعد از نظر کیمیا نوشت: اینم لیست کتابای خریداری شده: (مصطفی محمدیان) ASP.NET4 من اورا دوست داشتم (آنا گاوالدا) شش الگوی تفکر (ادوارد دوبونو) فرهنگ لانگمن ایروبیک ذهن (باربارا بروس) عاشق شوید و در عشق باقی بمانید (ویلارداف هارلی) برنامه ریزی درسی و مدیریت زمان (احمد عشقی) علم تغذیه برگزیده از مطبوعات فرانسوی و انگلیسی (کاظم فائقی) خودآموز شنا (حاج!!!!!! محمد باقریان) خودآموز تندخوانی و تقویت حافظه (صمد محمدی) زندگی شادمانه(آلبرت الیس-اروینگ بکر) قورباغه ات را قورت بده... (برایان تریسی) -------------------------- کتابهایی که میخواستم بخرم و نبود: رویاها ورشد شخصیت (ارنست لارنس راسی) نشر ویس انسان و سمبول هایش (دکتر کارل گوستاو وینگ) نشر جامی فهمیدن،فهماندن و ارتباط موثر (کریس کول) نشر پروانه کارکیا روانشناسی جنین (دیوید بی چمبرلین) نشر جیحون آنچه زنها باید بدانند (دکتر امیر دانش زاده) نشر امرایی عشق و زندگی (دین اورنیش-ترجمه ی دکتر فشارکی زاده) نشر قدیس غذا برای بهتر زیستن (دین اورنیش-ترجمه ی دکتر فشارکی زاده) نشر قدیس روانشناسی ضمیر ناخودآگاه (کارل گوستاویونگ) نشر علمی و فرهنگی ویلن سیاه (مکسنس فرمین) نشر روشنگران اینهمه انتشارات نبودن، مجوز نداشتن بیان یا خودشون نیومدن؟ ------------------------------------------------------------------- کتابام کتابای نایابی نیس که بخاطرش برم نمایشگاه، اما احساس میکنم این شیوه خیلی بهم کیف میده که خرید ۱ساله ی کتاب کنم و خوبیش اینه که همیشه احساس مسئولیت دارم که همشونو قبل از اینکه سال تموم بشه کامل با نکته برداری بخونم. احساس میکنم برا ۱ سال کتابام خیلی کمه، نظر شما چیه؟ یعنی شما حدودا سالی چند کتاب میخونید؟ ادامه مطلب [ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:57 ] [ دختر پاییز ]
امسال سومین سالیه که میخوام برم نمایشگاه کتاب... (ساعت 4 صبح جمعه حرکته) سال اول: فک میکردم از دانشگاست ولی یه تور دانشجویی بود.(یکی از دوستان واقعا عزیز دروغ گفته بود که از طرف بسیج دانشگاه میخوان ببرن ☺ و واقعا ممنونم ازش، چون دروغش باعث شد خونوادم اجازه ی تنها رفتن بهم بدن...). رفتم و حسابی خوش گذشت. وقتی وارد مکانی شدم که اونهمه کتاب مختلف بود، بد جور هیجان زده شده بودم. 7 ساعت وقت داشتم، ولی چون هیچی بلد نبودم، حسابی وقت کم آوردم. (وقتی برگشتم ریز خاطرات سفرو برا خونواده تعریف کردم.) سال دوم: بعد از کلی اصرار مبنی بر اجازه گرفتن از پدرم، در نهایت پدرم به دلیل وجود انواع گرگ ها و برف های احتمالی جاده و خواب احتمالی راننده و سقوط اتوبوس به ته دره...! اجازه ی رفتن نداد و حتی گریه ی من هم راضیش نکرد. و در نهایت مثل همیشه وقتی من گفتم باشه بابا بیخیال نمیرم، خونوادگی عازم رفتن به نمایشگاه شدیم. این بار به همه خوش گذشت جوری که برادرم که به زور اومده بود از همون موقع برا سال دیگه برنامه ریخت... سال سوم: یک اخلاق جدید یاد گرفتم که بدون اینکه به کسی چیزی بگم کارامو پیش ببرم. امسال تصمیم به رفتن با تور داشتم. اول به دخترداییم گفتم و با هم شرایط تور رو پرسیدیم. بعد رفتم خونشون داییمو راضی کردم که اجازه بده باهم بریم (بعد از سه ساعت اکی داد). بعد برادرم گفت اونو پسرداییمم با ما میان. و بعدشم بدون اینکه به پدر و مادرم چیزی بگم، رفتم و 4 تا بلیط گرفتم... و در نهایت این شد که به بابام گفتیم بابا مقداری پول از بانک بگیر که ما جمعه عازمیم!!!! به همین سادگی... جدیدا یه فیلمی هس که ما موقع شام میبینیمش به نام عشـــــق و جزا... تو این فیلم دختری به نام چیچک اخلاقی مشابه من داره. و پدرم اینا حسابی براش دل میسوزونن...(فیلمساز اینطور خواسته که این مظلوم باشه) و یک زن خشن هس که اون دقیقا حرفهای پدرم رو همش تکرار میکنه... ( این چند وقت که این فیلم پخش میشه، دیگه این حرفارو از بابام نشنیدم) این فیلم احساس میکنم خیلی رو پدرومادرم اثر داشت. یعنی خدا بیامرزه کسیو که این فیلم رو ساخت، و کسی که این فیلمو برامون پخش میکنه... -------------------------------------------------------- پ.ن: دلم میخواد تا عمر دارم، با هر سختی بود هر سال برم نمایشگاه، حتی اگه 1 کتاب بخوام بخرم. آخه اونجا احساس رقابتو تو وجود آدم بیدار میکنه و همچنین آدم از دیدن اینهمه آدم کتابخون ذوق زده میشه... یعنی کلا من یک انرژی عجیبی میگیرم از نمایشگاه ها... (علاقه بیش از حد من به کتاب، بر میگرده به زمانی که مامانم به جای اینکه دستم 4 تا پلاستیک بده و سرگرمم کنه، نشست و برام کتاب شعر و داستان خوند. انشاا... خدا عمر با عزت و سلامتی و آرامش نصیبش کنه تا همیشه...) بعدا نوشت: یادش بخیر، وقتی ابتدایی بودم، همراه کادو، مامان یه دسته گل، از رز مخملی تو حیاطمون درست میکرد تا ببرم برای معلم. تو راه خیلیا بوش میکردن تا آخر میرسید دست معلم. هرکی گل میدید دستم، میومد میگفت یکیشو میدی به من؟؟ میگفتم نه، بعد بو میکردن میرفتن ☺ [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:18 ] [ دختر پاییز ]
عزیزانی که عضو فی س ب و ک هستید.
قراره از امروز تا 10 اردیبشت که روز خلیج پارسه همه ی ایرانیا عکس پروفایلشونو به این عکس تغییر بدن. اگه عضوید، خودتون عکستونو عوض کنید و اطلاع رسانی کنید.
[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 18:44 ] [ دختر پاییز ]
امروز و در این لحظه در حالی که بابا و مامان خونه نیستن، بعد از نیم ساعت وقت گذاشتن، با راهنمایی آقا سهیل، تونستم ویلنم رو برای اولین بار خودم کوک کنم... یکی از شیرین ترین لحظه های زندگیم بود... [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 16:0 ] [ دختر پاییز ]
عمو خیلی سه تار زدن منو دوس داره. در حدی تشویقم میکنه که حسابی انگیزه پیدا میکنم. یعنی هروقت تو اوج نا امیدی باشم، وقتی این عموم رو میبینم دوباره انرژی برای فعالیت میگیرم. عید دیدنی که رفته بودیم خونشون، سه تار پسر عموم رو داد به من و گفتش بگیر باهاش تمرین کن، گفتم نمیخواد، مال داداشم هس. گفت نه، اینو بگیر هروقت دلت خواست بتونی تمرین کنی. (پسر عمو مشغول درس خواندن تو دوره ی ابتدایی هستن...) گفتم باشه و آوردمش. دیروز وقتی برادر عزیزم داشت کوکش میکرد، کوکش از وسط نصف شد....! نمیدونم چرا ولی به هر حال نصف شد. یعنی اینقدر غصه خوردم که حد نداشت. سریع چسب قطره ای زدیم و درستش کردیم (هرچند یه کوچولو بالا پایین شد) اما دستمالی که برای پاک کردن چسب زدیم کل اون شکافشو سفید کرد. یعنی این دستماله انگار که مال خود چسب بوده. پاک نشد که نشد. خلاصه فک کنم باید لو بدم :( خیلی خیلی دپرسم. خجالت میکشم از عموم. [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 23:57 ] [ دختر پاییز ]
امروز اولین جلسه هیپ هاپ بود. یه دختردایی دارم. یه جوری همه چیزایی که ندیدی رو با اغراق تعریف میکنه، بعدم که با واقعیش روبرو میشی میبینی در اون حدی که میگفت نیست، ولی حرفاش دروغم نیست... اصلا هنرمندیه برا خودش... در مورد کلاس هیپ هاپ یه جوری میگفت، من اصلا صداشو در نیاوردم یواشکی ثبت نام کردم و به هیچکی نگفتم. امروز که رفتم، دیدم نه بابا، اینطوریام که میگه نیس. (به علت صدمه دیدن مچ پام فعلا بیخیال باله هستم تا نوبتم بشه و با دکتر مشورت کنم. ببینم چه راهنمایی میفرمائن...) خلاصه از هیپ هاپ هم خوشمان آمد :) ******************************************* این روزا خیلی اعتماد به نفسم کم شده. البته فک کنم از روزی که این عکسو دیدم: (رسما فرشته هست...)
-------------------------------------------------------------- پ.ن: همه ی ترسم از تنهایی، شبهاییه که حرف بزنم و در جوابم فقط سکوت باشه و سکوت... مثل امشب... ادامه مطلب [ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:19 ] [ دختر پاییز ]
فردا عقد یکی از پسرای فامیله...
من دعوت نیستم، خونوادگیه. خیلی دلم میخواست زودتر همسرشو ببینم، تو عقدشون نه تو مهمونی بعدا... اولین بار تو مهمونی دیدن خیلی حس بدیه مث زن پسرعموم که اینطوری دیدمش. آدم یکم معذبه... این فامیل، غیر خونواده تنها کسی هست که میدونستم روز تولدم هرطور شده بهم تبریک میگه... حتی وقتی سربازی بود و گوشی همراش نبود هم اس ام اس تبریک داد. دیگه از شانس من، همین یه نفر هم هیچی شد ایشالا خوشبخت بشن و تا آخرش عاشق هم بمونن... ---------------------------------------------------- بعدا نوشت: بدم میاد بگم عین برادر، چون برادر آدم فقط همونیه که خونیه. ولی واقعا ایشون صرفا به عنوان فامیل برا من ارزش داره. یعنی بنده الان کاملا مسرورم از ازدواجش. (درگوشی: هروقت یکم بیشتر به من توجه میکرد میترسیدم نکنه یوقت بهم علاقمند بشه [آیکن خودشیفتگی]... و یه بی محلی اساسی بهش میکردم. غافل ازین که طفلک واسه خودش داشته زندگیشو می کرده. همشیه میرسیدم نکنه حرفی درباره ی من بزنه، که خدارو شکر بخیر گذشت.) نکته: من ازین آدما نیستم که بیخود منظور بگیرم، چون خواهران گرامیش فکرایی داشتن و حرفشم زده بودن میترسیدم. نکته ی بعدی: منظورم از تنها کسی، این بود که خیلی مسرانه همش تبریک میگفت. (حتی دوست صمیمیم یه بار که یه مشغله بزرگ داشتش یادش رفته بود منو...) بازم نکته: ازونجایی که من برا تبریک عقدش بهش اس ام اس نزدم، گمونم فهمید که کلا دیگه اس ام اس نباید بده به من. -------------------------------- یک اخلاق خوب من که دلم میخواد خیلیا مث من بشن تو این مورد: اگه ببینم یه سال شد که هیچکس تبریک تولد بهم نگفت، به جای ناراحتی میرم بیرون خودمو به یه خوراکی خوشمزه که حسش باشه مهمون میکنم و بعد هم میرم بازار، یه چیزی که به نظرم ناز میاد و قبلا به دلیلی نخریده بودمش رو میخرم. بعدشم، برای روز تولد سال بعدم برنامه میریزم که همرو مهمون کنم، که باز یادشون بیارم به بعضی ها که یکم خودمونی هستن هم خودم اس ام اس میدم و میگم تولدم مبارککککککک.... کلا این چیزا چیزی نیس که بتونه حال منو بگیره [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 0:4 ] [ دختر پاییز ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||